+ سفر خیالی

دریکی ازروزهای سرد زمستان که زمین جامه ی سفید برتن کرده بود در راه رفتن به مغازه بودم که چشمم به مورچه ای خوردکهبا دستانش بر سر خود میزد و می گفت:"کمک ،به دادم برسید "نزدیکتر که شدم از او پرسیدم "مگرچه شده که این قدر فریاد می زنی ؟

گفت زمین غذاهای مارا می بلعد.با دستگاهی که داشتم خودم را کوچک کردم به داخل که رفتم دیدم که راست می گوید.

100مورچه نینجا را آماده کردم ،زمین را که کندیم دیدیم که راه زن های مورچه ای را دیدیم که در حال دزدی کردن هستند به آن ها حمله کردیم که متاسفانه 30نفر ازنینجا های من کشته شده و خوشبختانه تمامی دزدان کشته شدند.

سپس غذاها ی دزدیده شده را به صاحبانشان برگردانده شدند .

با دستگاهی که اختراع کرده بودم اندازه ی خودم را به حالت اولیه تبدیل کردم حال شب شده ومن به این فکر هستم که مادرم چه تنبیهی برای من در نظر گرفته است .

                                       پایان

نویسنده : مجتبی ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک